نگاشته شده توسط: يكي مثل من | نوامبر 17, 2009

اين قول كذايي

نه! من بايد اين كار را انجام دهم و براي هميشه اين مبحث را به پايان برسانم و قالش را بكنم؛  بلكه  از زير اين قولم رهايي يابم. اصلا شبها كابوسش را مي بينم. مي ترسم يك وقتي خداي نكرده، زبانم لال سرم را بگذارم زمين و بميرم و نه تنها شما را از يك فيض بزرگ محروم كرده باشم بلكه آن دنيا خِرم ( مخصوصا كسره گذاشتم كه فكر نكنيد من آن دنيا سوار خرم، نخير؛ بنده به كمتر از رخش رضايت نمي دهم! البته فكر كنم سرعتم بايد چيزي در حد نور باشد. به سمت بهشت را مي گويم ها!) را بگيرند و بگويند كجا؟ برو بشين توي جهنم اول خاطرات تركيه ات را كه قول داده بودي تكميل كن بعد بيا ببينيم بايد چي كار كنيم. هر چند كه كاغذي كه نكات لازم را تويش نوشته بودم با اجازه مباركتان گم شده، اما تصميم گرفته ام مغزم را يك شخم حسابي بزنم تا هر آنچه كه يادم مي آيد اينجا بنويسم و شرش را بكنم؛ بلكه روسفيد و دنيا و آخرت شوم. بنابراين مطلب بعدي اگر خدا بخواهد و گوش شيطان كر و كور و لال قطعا راجع به تركيه خواهد بود. آخرين فصل از اين خاطرات. در ضمن اگر تمايل به ديدن عكس هاي مربوطه داريد لطفا ياري كنيد و به من بگوييد چه طور بايد حجم عكس ها را كم كنم و رويش يك چيزكي بنويسم تا به سرقت نرود- نيست كه خيلي تخصصي و ماهرانه گرفته شده اند مي خواهم حقوق معنوي و شايد مادي كارم محفوظ بماند- البته بيشتر مي خواهم حد اطلاعات و سواد شماها رو آزمايش كنم و گرنه كه…

پ.ن: بنده عميقا به آموختن علم از گهواره تا گور ايمان دارم؛ پزش را هم مي دهم؛ كسي اعتراضي دارد؟! :دي

نگاشته شده توسط: يكي مثل من | نوامبر 9, 2009

اعلام موجوديت مي كنيم!

نمي دانم اسمش را چه بگذارم. چشم زخم،‌ تير غيب،‌ قضا و قدر و… خلاصه كه اين چند وقته به يكي از اينها مبتلا شده بودم كه پيدايم نبود. يك يا دو روز بعد از آپيدنم كامپيوترمان كلا نابود شد و بعد از سه – چهار روز درست شد و درست فردايش دوباره خراب شد و بعد…. آقا اصلا بيخيال! دست روي دلم نگذاريد كه شرح مصيبتم طويل است. تازه وقتي هم كه درست شديم اينترنت همراهي نمي كرد و بعدش وردپرس سر ناسازگاري گذاشت و بعدش… . البته از آنجايي كه در هر مسئله اي خيري هم نهفته است اين موضوع باعث شد كه بنده نحوه نصب ويندوز و پارتيشن بندي را بياموزم و براي خودم كسي بشوم! الان است كه بگوييد «سر پيري خجالت نمي كشي! اينو كه يك بچه فينگيلي هم بلد است.» خب بلد است كه است، از قديم گفتن ز گهواره تا گور دانش بجوي. بعله!

خلاصه اينكه مشكلات پيش آمده باعث شد تا تيريپ خاطره گويي كلا از ما رخت بربندد و از فاز احساسي و اين حرفها بيرون بياييم و گرنه به جان شما نباشه به جان خودم تصميم داشتم بخشي از دفتر خطرات حج م را اينجا برايتان پياده كنم. مثل اينكه به قول مادرم هنوز وقت و ساعتش نرسيده حالا تا قسسسسسسسسسمت چي باشه!

پ.ن: همين الان ماشاءالله بگوييد و چشمهايتان را درويش كنيد. من به همه تان مشكوكم! بيخود ژست مظلوميت به خودتان نگيريد؛‌ اوني كه خودش مي دونه زود بره اسفند دود كنه و گرنه دفعه بعد اينقدر به وبلاگهايتان ذل مي زنم و اشعه از خودم صادر مي كنم تا نه تنها وبلاگتان بلكه سايت سرويس دهنده و كامپيوتر و … همه با هم منهدم شوند! :) يا حق.

نگاشته شده توسط: يكي مثل من | اکتبر 20, 2009

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

ميلاد با سعادت خانوم فاطمه معصومه رو به همتون به خصوص دخترخانوم هاي عزيز و به خصوص تر به دوستاي خانوم گل خودم تبريك مي گم. انشاءالله خدا ياريمون كنه همه مون فاطمه وار زندگي كنيم.

خب راستش رو بگم كه ، يه جورايي كم اوردم. اين احتمالا يك جور اعتياد به نوشتنه . بنده كه فعلا قصد تركش رو ندارم اگر هم داشتم نتونستم. ضمن اينكه احساس مي كنم اين امكان يه وظيفه و مسئوليت رو براي هممون به وجود مياره كه نمي تونيم از زيرش شونه خالي كنيم. بنابراين ناچارم اعلام كنم كه اين تا اطلاع ثانوي كه براي خيلي ها سئوال شده بود، همين امروزه ، يعني از اول برنامه ريزي كرده بودم كه اگه كم اوردم توي يه همچين روز مباركي شروع كنم. آغاز ماه مبارك ذي القعده و شروع يك دنيا خاطره اي كه براي من و امثال من بسيار عزيز و شيرينه….

به عبارتي اين يه شروع دوباره ست… پس:

بسم الله الرحمن الرحيم

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته